X
تبلیغات
یادداشتهای مدادی

اگر به اختیار ما نیست که گرفتار درد عشق نشویم، به اختیار خودمان است که بازیچه ی آن نباشیم.

                                                                                         بازی عشق و مرگ - رومن رولان

نوشته شده توسط پاک کن در ساعت 12:9 | لینک  | 

به فردا بگویید نیاید
به خدا
من هنوز دیروزم را هم زندگی نکرده ام . . .

نوشته شده توسط پاک کن در ساعت 13:7 | لینک  | 

تو که نیستی ،
"یلدا"
بلندترین شب سال نیست
اوج دلتنگیست...

نوشته شده توسط پاک کن در ساعت 19:8 | لینک  | 

دوستان من،مثل گندمند ...

یعنی یک دنیابرکت ونعمت،

نبودن شان،قحطی و گرسنگی ...

و من چه خوشبختم که خوشه های طلائی گندم دراطرافم موج میزند ...

مهربانى تان راقدر میدانم ,

و آنرا در سیلوی جان نگهداری خواهم کرد .
 
 
تقدیم به بهترین دوستان روزگار من
 
میترا.مریم.صفورا.پریسا.مریم.نیکو.سعیده.دلارام.شادی.فاطمه.
و همه کسایی که از قلم افتادند.
نوشته شده توسط پاک کن در ساعت 14:59 | لینک  | 


و خدا شب را خلق کرد

برای سيگار کشيدن

برای گريه کردن...

برای بغل کردن يک بالشت

برای گوش کردن آهنگ های قديمی

برای زل زدن به تاريکی

برای نخوابيدن و خاطره ها را مرور کردن ..

نوشته شده توسط پاک کن در ساعت 19:4 | لینک  | 

غنچه از خواب پرید

و گلی تازه به دنیا آمد

خار خندید و به گل گفت سلام
...

و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت لرزید

لیک آن خار در آن دست خلید

و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت سلام
نوشته شده توسط پاک کن در ساعت 12:51 | لینک  | 

امروز زیبا ترین روز این روزهای من هست ...

این روزا شادابم ...

جوش و خروشی درونم برپاست...

این روزا شب نداره.

این روزا داره یه موجود پاک و دوست داشتنی رو خوشبخت میکنه...

این روزا همه ی فرشته ها اومدن روی زمین تا تمام عظمت خدا رو به منه بنده نشون بدن و محرم کنن دو تا دست رو به هم

دو تا دستی رو که تا همیشه به هم گره خورده میمونه ...

دو تا یاری رو که بعد از کلی فراز و نشیب نشون دادن که قسمت همدیگن ...

من شادم ...

برای بهترین آدمای زندگیم ...

من امروز زیباترین لباس رو به تن رهاترین آدم دیدم ...

امروز تمامی ندارد ...

یار دبستانی من امروز لباس سفید بخت را به تن کرد و لبخند فراموش نشدنی و سرشار از حیایی را به لب نشاند ...

میترای من عروس شد ...

نوشته شده توسط پاک کن در ساعت 10:58 | لینک  | 

این روزها دیگر از پله ها  آرام تر عبور میکنم .حواسم نبود به خودم که آمدم  دیدم چه بی اندازه  یوا ش و بی جو ن یکی یکی پله ها رو میگذرونم...

این است حکایت این روزهای من ...

به انداره ی تمام نترسیدن ها و تمام لذت های عمیق آدمی  به طولانی بودن همه ی راهها .... ترسیدم ...

ترسی ژرف از آدمی بزرگ ...

 من ترسیدم ...

نگاه پس ترس برای تمام عمر پر از تلاطمم بس بود تا بدانم آب نخورم تا نگاه رضایت بخشش را ندیده ام ...

ممنون که با مهربانی ساعت ها غصه خوردی و سزای من تنها نگاه پر از عصبانیتت بود که نه کم بود و نه بی تاثیر که کشنده بود و آن لحظه را برای من کشت ... با دستی که پرتاب شد به سمت شانه ی چپم و من که بی فاصله گفتم سلام که کسی نداند تو میدانی در پی آن سلام چه تمنایی بود برای بخشش و تو چه با سخاوت مرا در آغوش نگاه پر از غیرتت گرفتی و فقط قدمهایی دور از من برداشتی و ایستگاه مترو چه با حوصله به زمان فکر نمیکرد و میخواست ما را آشتی دهد ...

این تمام شب من نبود ...

این اولین دوری پر از ترس من بود فقط از یک نگاه ...

و تو چه آسوده غصه می خوردی و صدای نفس های پر از ترست چه سیلی محکمی بود بر گوشم کسی چه میداند بر ما چه گذشت تمام ثانیه هایی را که بی سخن مرا توبیخ کردی و من مردانگی را در غیرت سکوتت میدیدم ...

و اما این تمام شب من نبود ...

و این تمام وحشت من نبود ...

من آن دقایق را مردم ...

وشاهکار آن شب صدقه ای بود که نا خواسته پرداخت کردیم تا بدانیم لحظه ها می توانند وخیم تر از هر آنچه باشند که ما در مغز میگذرانیم و من آن شب در پس آن همه سکوت دیدم اشک های یک مرد را که به یکباره سکوت شب را شکست و آیا آن صدای مرگبار برای من فراموش شدنی است ؟؟؟

و من تنها به نگاه مهربان تو پس آن همه ترس می اندیشم که بعد از سالها فهمیدم که به چه اندازه دوستم میداری ...

و نیمه های شب ...

تنها یک جمله ات مرا وادار به سپاس کرد :  ریحانو فرسوده تحویلم نده ...

نوشته شده توسط پاک کن در ساعت 21:56 | لینک  | 

از همان اول

قرار نبود دلتنگت شوم

تقصیر من نیست ...

تنگیِ دل

همه از

دوریِ توست


                                                                               ایــرج.تمجیـــدی
نوشته شده توسط پاک کن در ساعت 9:49 | لینک  | 

نمی خواستم نام چنگیز را بدانم

نمی خواستم نام نادر را بدانم

نام شاهان را

محمد خواجه و تیمور لنگ

نام خفت دهندگان را نمی خواستم

و خفت چشندگان را

می خواستم نام تو را بدانم

و

تنها نامی را که می خواستم ندانستم

این روزها خیلی آشفته و پریشانم بخشی از باورم در حال فرو ریختن است همان که عمری برای ساختنش ....

نوشته شده توسط پاک کن در ساعت 14:31 | لینک  |