یعنی یک دنیابرکت ونعمت،
نبودن شان،قحطی و گرسنگی ...
و من چه خوشبختم که خوشه های طلائی گندم دراطرافم موج میزند ...
مهربانى تان راقدر میدانم ,
و آنرا در سیلوی جان نگهداری خواهم کرد .
این روزا شادابم ...
جوش و خروشی درونم برپاست...
این روزا شب نداره.
این روزا داره یه موجود پاک و دوست داشتنی رو خوشبخت میکنه...
این روزا همه ی فرشته ها اومدن روی زمین تا تمام عظمت خدا رو به منه بنده نشون بدن و محرم کنن دو تا دست رو به هم
دو تا دستی رو که تا همیشه به هم گره خورده میمونه ...
دو تا یاری رو که بعد از کلی فراز و نشیب نشون دادن که قسمت همدیگن ...
من شادم ...
برای بهترین آدمای زندگیم ...
من امروز زیباترین لباس رو به تن رهاترین آدم دیدم ...
امروز تمامی ندارد ...
یار دبستانی من امروز لباس سفید بخت را به تن کرد و لبخند فراموش نشدنی و سرشار از حیایی را به لب نشاند ...
میترای من عروس شد ...
این روزها دیگر از پله ها آرام تر عبور میکنم .حواسم نبود به خودم که آمدم دیدم چه بی اندازه یوا ش و بی جو ن یکی یکی پله ها رو میگذرونم...
این است حکایت این روزهای من ...
به انداره ی تمام نترسیدن ها و تمام لذت های عمیق آدمی به طولانی بودن همه ی راهها .... ترسیدم ...
ترسی ژرف از آدمی بزرگ ...
من ترسیدم ...
نگاه پس ترس برای تمام عمر پر از تلاطمم بس بود تا بدانم آب نخورم تا نگاه رضایت بخشش را ندیده ام ...
ممنون که با مهربانی ساعت ها غصه خوردی و سزای من تنها نگاه پر از عصبانیتت بود که نه کم بود و نه بی تاثیر که کشنده بود و آن لحظه را برای من کشت ... با دستی که پرتاب شد به سمت شانه ی چپم و من که بی فاصله گفتم سلام که کسی نداند تو میدانی در پی آن سلام چه تمنایی بود برای بخشش و تو چه با سخاوت مرا در آغوش نگاه پر از غیرتت گرفتی و فقط قدمهایی دور از من برداشتی و ایستگاه مترو چه با حوصله به زمان فکر نمیکرد و میخواست ما را آشتی دهد ...
این تمام شب من نبود ...
این اولین دوری پر از ترس من بود فقط از یک نگاه ...
و تو چه آسوده غصه می خوردی و صدای نفس های پر از ترست چه سیلی محکمی بود بر گوشم کسی چه میداند بر ما چه گذشت تمام ثانیه هایی را که بی سخن مرا توبیخ کردی و من مردانگی را در غیرت سکوتت میدیدم ...
و اما این تمام شب من نبود ...
و این تمام وحشت من نبود ...
من آن دقایق را مردم ...
وشاهکار آن شب صدقه ای بود که نا خواسته پرداخت کردیم تا بدانیم لحظه ها می توانند وخیم تر از هر آنچه باشند که ما در مغز میگذرانیم و من آن شب در پس آن همه سکوت دیدم اشک های یک مرد را که به یکباره سکوت شب را شکست و آیا آن صدای مرگبار برای من فراموش شدنی است ؟؟؟
و من تنها به نگاه مهربان تو پس آن همه ترس می اندیشم که بعد از سالها فهمیدم که به چه اندازه دوستم میداری ...
و نیمه های شب ...
تنها یک جمله ات مرا وادار به سپاس کرد : ریحانو فرسوده تحویلم نده ...
قرار نبود دلتنگت شوم
تقصیر من نیست ...
تنگیِ دل
همه از
دوریِ توست
ایــرج.تمجیـــدی
نمی خواستم نام نادر را بدانم
نام شاهان را
محمد خواجه و تیمور لنگ
نام خفت دهندگان را نمی خواستم
و خفت چشندگان را
می خواستم نام تو را بدانم
و
تنها نامی را که می خواستم ندانستم
این روزها خیلی آشفته و پریشانم بخشی از باورم در حال فرو ریختن است همان که عمری برای ساختنش ....
باورت گر بشود گر نشود
حرفی نیست ...
اما ...
نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیست ...
از خاله زنکیٍ حرفها...
از پیچ تند کوچه ی شماتت،
از بلندی دیوار حاشا
شکایت
نمی کنم،
و به تلخی ای کاشها
مثل کندن یک دل سنگین
...
و گره زدنش
به روشنی فرداها
منتظرم....
منتظرم تا این روزهای بی شباهت و پرشباهت به من...بقچه مصلحت را برایم بگشایند.... تا....من.... "با ته مانده های دست هایم عمق تاریک ترین تمام خواب ها را لمس می سازم".....
